amookhtam ke gahi oghat hameye an
chizi ke yek ensan niyaz darad dasti
baraye gereftan va ghalbi baraye dark

shodan ast

+
نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388 11:24 قبل از ظهر توسط شبنم
|
|
|
|
سلام
عشق دختر، قصاب را از خود بیخود کرده بود نزد دختر رفت و خواست به او نزدیک شود
دختر گفت : علاقه ای که من به تو دارم بیش از علاقه تو به من است ؛ اما از خدا می ترسم !
قصاب گفت : چرا من از خدا نترسم؟! و توبه نمود
هوا گرم و سوزان بود ، تشنگی شدیدی بر قصاب عارض شد ، در این هنگام
پیامبر آن زمان را دیده و درخواست کمک کرد. پیامبر گفت : بیا از خدا
بخواهیم ابری بفرستد تا در سایه آن راه برویم و به آبادی برسیم . قصاب
گفت : من که کار خیری نکرده ام تا دعایم قبول شود . پیامبر گفت : من دعا
می کنم و تو آمین بگو . پس از دعا ناگاه ابری آمد و بر سر آنها سایه افکند و
چون به نقطه جدایی رسیدند ، قصاب از پیامبر خدا حافظی کرد که به خانه
خود برود ابر هم بالای سر او رفت . پیامبر خدا نزد قصاب بازگشت و به او
گفت : ابر بالای سر تو آمد ، بگو چه عملی انجام داده ای ؟ قصاب جریان را
بازگو نمود و ....
در همین رابطه از حضرت ختمی مرتبت (ص) می فرمایند:" توبه کننده نزد
خدا مقام و منزلتی دارد که برای احدی از مردم چنان منزلتی وجود ندارد "
(به نقل از قصه های دلنشین ، کاظم سعید پور ، نشر جمال ، چاپ دوم ،
ص 46 با دخل و تصرف )
التماس دعا

|
+
نوشته شده در شنبه 12 بهمن1387 11:45 بعد از ظهر توسط شبنم
|




میلادباسعادت آقا علی این موسی الرضا بر تمامی دوست دران آقا تبریک
+
نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1387 8:14 قبل از ظهر توسط شبنم
|
بنام خدا
عشق آمد و از غیر بپرداخت مرا
برداشت به لطف چون بینداخت مرا
شکرست خدای را که مانند شکر
در آب وصال خویش بگداخت مرا
همه می دانند کی به دنیا آمده اند
اما هیچ کس نمی داند کی می میرد
اما این مهم نیست که کی به دنیا آمده ایم یا کی میمیریم
تنها این مهم است که در این دنیا چگونه زندگی می کنیم

خوشا به حال آنانکه انسان می آیند و انسان می میرند
جمله حیرانند و سر گردان عشق
ای عجب این عشق سر گردان کیست
+
نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1387 9:46 قبل از ظهر توسط شبنم
|
+
نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387 3:7 بعد از ظهر توسط شبنم
|
+
نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387 8:45 قبل از ظهر توسط شبنم
|


بنام خدا
سلام
در زندگی برای اندوه همه بهانه ها مهیاست ...نیازی به کندو کاو نیست...به دنبال بهانه ای برای شاد بودن باش ... و از بهانه های کوچک شادی آفرین ... به بهانه اصلی بازگرد ... به ... او به مهربانی که نهال وجود ما را در گلدان طبیعت کاشت...تنها و تنها به این آرزو که چوب عریان وجود ما ... ریشه شادی بزند ... و وقتی ریشه زد ...از این گلدان کوچک وتنگ به باغ بزرگ شادی برده شود تا جاودان درخاک شادی کاشته شود .زندگی برای وسعت یافتن وجود ماست ...باید در همه سختی ها ...ناملایمت ها ... نامرادی ها و ناکامی ها ... هسته وجود ما بارور شود ...آماده شود برای جهانی زنده از شادی که بی شک جاودان درآن شادمانه خواهیم بود.




+
نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387 1:29 بعد از ظهر توسط شبنم
|
بنام خدا
سلام
خدای من،كاش می شد تو فقط مال من باشی.گاهی اونقدر در مونده وناامید می شم كه فكر میكنم تو من رواز یادبردی. فكر میكنم اونقدر سرت شلوغه كه وقت نداری به من توجه كنی.اما یه چیزی ته قلبم میگه كه تو هستی اما داری به آدمهای خسته تر از من میرسی.وقتی به ادمهای خسته تر از خودم فكرمیكنم،یه كم آروم میگیرم.نمیدونم این آرامش به خاطر اینه كه دارم تورو شكر میكنم یادلم خنك میشه كه از من بیچاره تر هم هست.چقدربدجنس میشم گاهی!
تو به آدمها محبت دادی اما فكر میكنم خودتم متعجب می مونی ازاین همه حس بی مهری كه ما درحق همدیگه داریم. خدای من،یكی میگفت كه تو اون بالایی اما ستاره های اسمون من داره یكی یكی كم میشه،چقدر راست میگفت. یه روزی همشون اون بالا بهم چشمك میزدن ولی الان انگاردارن خودشون روازم پنهان میكنن وبهم می گن كه بدشدم. خدا جون چرا من بد شدم؟
وای كه چقدر ما ادمها پر توقعیم.دلیل بد شدنمون رو هم میخوایم ازتو بپرسیم.وتو چقدر صبوری كه همیشه شیطون رو می بینی كه داره اروم اروم خودش رو توی وجود من جا میكنه ام باز هم سكوت میكنی وهر وقت در خونه ات رو میزنم،دست محبتت روروی سرم میكشی.
بچه كه بودم فكر می كردم اینكه شیطون می ره توی جلدم،فقط یه جمله ساده اس برای یه نصیحت ویه هشدارمادرانه كه مامانم میخواست با گفتن اون،من رو به خوب بودن تشویق كنه.اما حالا گاهی واقعاً اون اینجاست.زیر پوست من.
گاهی اونقدر بهش رو میدم كه جای تورو میگیره ومیاد نزدیكترازرگ گردنم.چقدر اون لحظه ها زشت میشم.توی آینه كه نگاه میكنم انگار من نیستم.قلبم رومیبینم كه تار شده ومن هرروز این سیاهی رو تیره تر میكنم.
ولی خدای من،چقدر خوبه كه وسط این همه غفلت وبی شرمی من،تو باز هم مهربونی ووقتی حتی با یه قلب سیاه میام وبهت التماس میكنم بزرگترین آدم زندگیم رو نگیری،تو خیلی زود یه كاری میكنی كه من آروم بشم. خدای من،چقدر من بهانه دارمبرای دور شدن از تو و چقدرتوامیدواری به بازگشت ما آدمها،انگاربه جای اینكه من به توایمان داشته باشم،توایمان داری كه من شیطون رورها میكنم ومیام به سمت تو
كاش من هم مثل تو بودم واینقدر زود نمی باختم...!

***************************************************************
+
نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1387 3:33 بعد از ظهر توسط شبنم
|
در پس تنهایی من , تنهایی دورتر و دست نیافتنی تری وجود دارد .
كسی كه ساكن آنجاست , تنهایی مرا بس پر ازدحام می پندارد ؛ و سكوت مرا لبریز از فریاد و غوغا می بیند .
و من , كه هنوز نا آرام وسرگردانم , چگونه به آن تنهایی مطلق توانم رسید ؟
نغمه های آن دیار , در گوشم طنین افكن است .
و سایه ی تاریك آن , راه را از برابر دیدگانم پنهان میكند .
پس چگونه به سوی آن تنهایی آسمانی راه برم ؟
در پس این دره ها وبلندی ها , جنگل عشق و شیدایی است .
كسی كه ساكن آنجاست , خاموشی مرا تندبادی سهمگین می شمارد , و دلدادگان آن دیار ,
شیفتگی مرا فریبی بیش نمی دانند .
من كه هنوز نا آرام و سرگردانم , چگونه بدان جنگل مقدس خواهم رسید ؟
من كه هنوز طعم خون در دهان دارم , چگونه آن تنهایی روحانی را درك توانم كرد ؟
من در پس این خویشتن در بند , خویشتنی آزاده دارم ,
كه در نظر او , رؤیاهایم " نبردی در تاریكی " است .
من كه نوباوه ای خوار و زبونم , چگونه خویشتن آزاده ی خویش را بنیاد كنم ؟
آری , پیش از قربانی كردن تمامی خویشتن های در بند خود ,
یا پیش از آن كه تمامی مردمان , آزاده و رها گردند ،
من چگونه خویشتن آزاده ی خویش را بنیاد توانم كرد ؟
آری , چگونه برگ هایم به نوازش باد , ترانه ی پر كشیدن توانند سرود ,
بی آنكه ریشه هایم در ژرفای تاریكی زمین , فرو روند ؟
و چگونه عقاب جانم در برابر خورشید بال و پر تواند گشود ,
اگر لانه ای را كه به عرق جبین بنا نهاده , برای جوجه ها بر جای ننهد
+
نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387 12:2 بعد از ظهر توسط شبنم
|
به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن میكنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.
به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر بردهء عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میكنند،
دوری كنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر هنگامی كه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل یك بار در تمام زندگیات
ورای مصلحت اندیشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نكن.


پابلو نرودا


+
نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387 1:39 قبل از ظهر توسط شبنم
|